خرید بک لینک
مردی که 130 کیلوگرم در 40 سال وزن داشت و بسیار نزدیک به مشکلات سلامتی علاج ناپذیر بود - این یک داستان از علی بحرامی است.علی متوجه شد که او آماده پذیرش زندگی مرد چاق مبتلا به دیابت است. او یکی راه دیگر را انتخاب کرد.من می دانستم که من تا به حال اقدامات شدید تر انجام دادم. من تا به حال وزن غیر عادی داشتم. من پر از بدبختی بودم. من به سختی می توانستم زیپ شلوار XXXXXL در کمر 112-118 سانتی متری خودم را ببندم. حتی این اندازه به زودی بیش از حد کوچک شد. من به طور منظم دکمه یقه که فشار می آورد را تحمل میکردم که تغییر می کرد.خیلی سخت است برای پیدا کردن یک پیراهن مناسب. XXL تی شرت؛ پیراهن دکمه پایین من مناسب بسیار تنگ میشد وقتی من نشستم. من به شدت می خوابیدم. وقتی که من بر روی نیمکت و یا در بستر دراز کشیده بودم، من مثل یک نهنگ در ساحل احساس می کردم.من به چند دلیل که از دوران کودکی سرچشمه می گیرد به این تبدیل شدم .من هرگز ده متر از آغاز تا پایان بدون استراحت ندویدم و پیاده روی با سرعت کم در زندگی انجام میدادم.تا سال 2015، من 119 کیلوگرم وزن داشتم و بسیار نزدیک به یک دیابت بودم.و من تصمیم گرفتم که من مجبور به تغییر زندگیم شدم من زیادی در مورد همسرم نگران بودم. من نمی خواهم که او یک زن بیوه شود.من با رژیم غذایی به طور معمول آغاز کردم.همه رژیم های غذایی در اصل یک کار انجام می دهند: اگر شما کالری ک

برچسب: نویسنده: شیدا حیدری تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 1:03

دی ماه سال 80 پسربچهای در بیمارستان شریعتی تهران متولد شد، اما خانوادهاش به دلایل نامعلومی او را در سرویس بهداشتی بیمارستان رها کردند ونوزاد را تنها و بیپناه به دست سرنوشت سپردند.به گزارش روزنامه ایران، هوا سوز سردی داشت و پسرک در ملحفه نازک بیمارستان، روی زمین سخت از تنهایی و سرما گریه سوزناکی سر داده بود اما هیچ آغوشی پذیرایش نبود. لحظاتی بعد مردی با شنیدن صدای گریه وارد سرویس بهداشتی شد و در حالی که شوکه شده بود به سمت نوزاد رفت. او صدا را از لحظاتی پیش شنیده بود اما حتی تصورش را هم نمیکرد که نوزاد تازه متولد روی زمین سرویس بهداشتی رها شده باشد. مرد بسرعت به طرف نوزاد گریان رفت و او را در آغوش کشید، بعد هم به امید پیدا کردن خانواده پسرک به داخل راهروی بیمارستان دوید. به هر زن و مردی که میرسید سراغ پدرومادر نوزاد را میگرفت اما افسوس که هیچ کس پسرک را نمیشناخت. یک ساعتی از تلاش بینتیجهاش گذشته بود ولی حالا پسرک دیگر گریه نمیکرد و آرام شده بود.باید او را تحویل بیمارستان میداد  اما برق چشمهای نوزاد چند روزه و یادآوری گریههای سوزناک او در کف زمین، آنقدر دل مرد را به درد آورده بود که در یک لحظه تصمیم گرفت او را با خود به خانه و نزد همسرش ببرد.نوزاد بیپناه برای مرد و زن میانسال که بچهای هم نداشتند و سالها در کنار هم به تنهایی زندگی کرده بودند، آنقدر شیرین بود که آن

برچسب: نویسنده: شیدا حیدری تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 1:03

صفحه بندی